تبليغاتX
آینه در شهر

ایجا جاده است . جایی که این روز ها بیشتر وقتم را در آن سپری می کنم . خیلی

دوست دارم از جاده بپرسم چرا هیچ وقت نمی رسی. چرا هر بار بعد از عبور از تو

باید از خستگی داد بزنم و بخندم . لعنتی بفهم ، دیگر طاقت ندارم ، دگر نمی توانم

هر روز تو را ادامه بدهم و این "دست انداز های" نفهم برایم خط و نشان بکشند .

دوست دارم یک بار در تو ترمز کنم و جیغش را به تو تقدیم کنم تا حالم را بفهمی .

لعنتی دیگر کافیست ، بس است . من هم می خواهم گریه کنم می خواهم تمام

خودم را بی دریغ نشان بدهم . مگر من چه گناهی کرده ام جز اینکه همه را دوست

داشتم . ای جاده ی بی مفهوم ، از این مغز های آغشته به شهوت و رذالت خسته

شدم دوست دارم لخت در تو برانم و هیچ سنگی نخورم ، سنگ های گنگ کسانیکه

دوستشان دارم . خسته ام از رفتن و نرسیدن .

جاده برای تو می نویسم که همیشه در تو به آروزهایم فکر کردم اما افسوس که تو

بی مقصد می روی . امان از دست ِ "دست اندازهایت" ، اینانی که جز کنایه چیزی

بلد نیستند و فقط سرعتم را کم می کنند و منتظر می مانند تا من را در جایی چون

کبوتری به دام بیاندازند. لعنت بر من که دست اندازهایت هم دوست دارم . جاده،

ای کسی که همیشه در تو شعر گفتم و بعد پشت میز لعنتیم نوشتم ، امروز را به

خاطر بسپار که در تنهاییم پشت یک دستکاه بی مصرف خودم را برایت نوشتم و

گریستم.من جیزی جز لحظه ای آرامش نمی خواهم...امروز را به خاطر بسپار .

.

این متن را چند روز پیش نوشتم اما امروز چنان به دلم نشست که گفتم برای شما

هم که گاهی به وبلاگ من سر میزنید بنویسم . بنویسم که چقدر حالم بد است . از

همه جهات خسته ام خسته از دوستانی که بهترین بودند اما من را شکستند و

خسته از کسانی عاشق اعدام و قتل هستند اینهایی که طرفدار "احترام به عقاید"

هستند اما فقط به عقیده خود احترام می گذارند .

خسته ام آه... از تمام جهات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 18:5  توسط امیر اربابی | 

دوستان راهروی 23 غرفه 23 را فراموش نکنید "حتی پلاک خانه را" از دکتر مهدی موسوی منتظر شماست

.

تیره که مینویسم

به خودم فحش می دهم

تیره که می نویسم

حس آینه بودن می کنم

دوست دارم بروم

کجایش را نمی دانم

فقط بروم

اینجانب حالش خوب نیست

هوای تازه می خواهد

باور کن

دوست دارم روزی دوستی...

ولش کن یادم نبود

خیلی سال است که دیگر دوستی ندارم

خیلی سال است منم و دفتر و کاغذ

خیلی سال است که دلم دیگر دل نیست

یادم میاید

روزگاری پای قبله گریه میکردم


اما حالا دیگر فبله هم کاری نمی کند

اینجانب حالش خوب نیست

نیاز به هوای تازه دارد

 

و یک شعر دیگر

.

آنقدر تاریک میبینم

که به خورشید مشکوکم

آنقدر حالم را گرفته اند

که از دکتر ها سرابی بیشتر نمی بینم

آنقدر در خودم فرو رفته ام

که با توپ تنیس اشتباه می گیرند

برای من پنجره ای بیاور

که بتوانم خودم را ببینم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 20:10  توسط امیر اربابی | 
زندگی چیست؟

تکرار دایره ای به نام

من

یک:

امروز هوا آفتابی بود

چه زیبا با ستاره خوابیدی

دو:

ستاره را اعدام کردند ، مُرد

سه:

می خواهم جاده را ببوسم

چرا جاده همیشه می رود

یک بار بگو برای ستاره بایستد


چهار:

جاده دچار رانش شد

دیگر وجود ندارد

پنج:

شاعری؟

نه فقط معزم پر شده از جاده هایی که

راهشان به ستاره می رسد

شش:

اینجا که می رسم نمی دانم بازی اعداد

در شعر چه کار بردی دارد


هفت:

بالا آوردم روی تخت

نام این جاده را ستاره گذاشتم


صفر:

سلام

من برگشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 11:12  توسط امیر اربابی | 
گاهی تمام تصورات زندگی، یعنی همان امید ها یا ناامیدی های موجود در کالبد ما

به گونه ای عجیب با ما حرف می زند . آیا اینها فقط خیال است ؟ آیا همه چیز هایی

که در طول روز می بینیم تنها تصور ما از آنچه که می خواهیم است؟ چه کسی می

داند این سایه که روی دیوار افتاده متعلق به من است یا این انگشتانی که اکنون

روی این دستگاه می کوبد دقیقا آنچه من می خواهم را می نویسد؟ آیا من وجود

خودم را با اینها اثبات می کنم؟ کجای دنیا نوشته شده است که باید فکر کرد؟ آیا

من امروز در خیابان راه می رفتم؟ایا تصور من از مذهب همانی است که خدا هنگام

نزولش داشته یا بعدها دستخوش تغییراتی شده است؟ آیا خود خدا همانی است

که می خواهد باشد یا من آن را آنگونه که خواسته ام درست کردم؟هدف من از

نوشتن این سوالات چیست؟

سراسر زندگیم را سوالاتی دربرگرفته است که از فکر کردن به آنها خسته شدم و

این حقیقت که محصول رفتن دلتنگی است من را آزار می دهد.آیا باید بروم؟


+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 12:16  توسط امیر اربابی | 

درختی که ریشه اش هزار متر در زمین بود

امروز صبح بعد از مرگ خدا

روی زمین افتاد

نفسم بود

و اکنون

من مانده ام با ریشه ام

ریشه ای که هزار متر هم بیشتر دارد

من

همین شاعر اینترنتی

که صدایش از انتهای ریشه های بریده شده می آید

شب ها به حضور ریشه ها فکر می کند

 و در هجوم سرد پناهندگی

با کتاب هایی از فهرست ریشه های حقوق بشر

با کنایه هایی از قدرت های حقوق بشر

و استعاره هایی از ساختمان حقوق بشر

و کلا همه چیز از حقوق بشر

به نابودی درختان باغچه کودکیش فکر می کند

این

درختی که ریشه اش هزار متر در زمین بود

و امروز صبح بعد از مرگ خدا

روی زمین افتاد

اسیر مورچه هایی از جنس حقوق بشر است

او

در یازده سپتامبر عاشق شد

و اکنون در هجوم سرد پناهندگی

به تریاک بوته های باغچه اش فکر می کند

و نامه های چاه بی سوادی حقوف بشر را

به نماینده های جهنم پست می کند

او دیشب با سوسک ها سکس داشته است


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 14:40  توسط امیر اربابی | 
شب ها با گاو بخواب

شاید بتوانی مثل او بگویی

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا

و این شکل از دنیا را

برای تک تک ما تعریف کنی

بُکش معشوقه ات را

که گوسفند سرش را بریده

اما گاو هنوز گاو است

هنوز شاخ هایش

به حماقت معشوقه ات می ارزد

با گاو بخواب

گوسفند از مُد افتاده است


جاده هنوز هم گرم رفتن است هنوز هم کفش کهنه ای که سال های قبل برایم

خریده اند آماده حرکت به سوی هرجا جز این جا است . آماده رفتنی که در آن برای

لحظه ای فقط برای لحظه ای چشمانم را ببندم و از وزش باد لذت ببرم . بادی که

این روز ها تبدیل به عذاب شده است . می خواهم برای نوشتن کلمات فکر نکنم.

می خواهم به دور از هرگونه فکر به آینده حال را زندگی کنم . اکنونِ من پر شده از

آرزو های خالی ، آرزو هایی که در اوج زیبایی باعث زشتی دیدگانم شده اند و

چشمانی که سال هاست تار شده است طوری که بدون عینک قادر به دیدن نیست.

جاده باز است همیشه باز بوده ، همیشه در کنار همه ی خانه های خاکستری

خیابانی گذشته که جای جایش بوی رفتن می دهد ، بوی لاستیک سوخته ی سیاه.

آری جاده در این محل باز مانده است ، با تمام بمبست هایش هنوز باز است و من را

می خواند ، می خواند مانند صدای زنی در دور دست که لای دردهایش به خودش

فکر نمی کند و مثل مردی که تمامش را به آتش می کشد . و مثل خودم که از همه

جا مانده ام و رویای زیستن می فروشم . که زندگی در بستر مرگ به رفتن با

فراموشی می ارزد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/12ساعت 23:24  توسط امیر اربابی | 

بکش شکل دنیایت دست از من

بکش شکل من سیگارت را در غم

از هرچه شکل معادلات بیزاری

بکش دو معادله و چهار جواب در سر

نمی دانم کدام را برای من اتخاب کردی که

در چهارچوبِ تو درد را قافیه کردم

سخت است شاعر باشی و

معشوقت به دیوار آویزان باشد

سخت است همه چیزت اجبار باشد

سخت است نزدیک همه باشی و

همه از تو دور باشند

سخت است دیوار یادگاری تو

فیسبوک باشد

سخت است عزیز من

که من باشی و خنده ات باشد

که ناخن خاطرات را بکشند

که مارتینی را برای سرت بزنند

و کلا همه چیز،چیز لزجی را دارد

و این را که می گویی نمی دانم:

دوستم داری و من را می فهمی

که عشق از همان اول توی گوشم می زد

و تو توهمی بودی در من که صدایت نوار پر می کرد

اینها  عزیزم کلمات یک مهندس نیست

اینها حتی شاعرانه هم نیست

فقط برای دلی است که تنفر را در خودش

با عشق اشتباه گرفته است

اینها کلمات کسی است که گاهی

چنان غرق در نگاهت می شود

که روی تختش تنهایی را می کشد

که پاهای درازش را روی بوم تو می کُشد

که در اتوبان های منتهی به قلبت

اشک هایش را فدا می کند

و خسته که می شود نمی خوابد

کمی بلندتر می خندد

به دستانش آلتی کریح را دارد که از تو می ترسد

گیج که شدی از من برنگرد

توی دستانم بیفت

با هم می خوابیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 15:36  توسط امیر اربابی | 

در دنیایی که همه چیز معمولیست عجیب بودن باعث گریه می شود

و چند اتفاق که آنها را انداختم:


لعنتی از این همه بمبست خسته ام

از این همه دروغ

در زندگی چوب هایی است که به سمت تو می آید

گاهی باید شُل کرد

و مشکل من این است

تعداد شُل گرفتن هایم زیاد شده است

.

در گوشه های دایره تنهایی

گاهی به روزهای بعد فکر می کنم

راستی

قبرستان ها هنوز قبر دو طبقه دارند؟

شاید مرا آنجا راه دادی

تا این شعر های لعنتی را

بلند بخوانم

 .

مدت هاست دریا را گم کردم

آرزو هایی که شاید داشتم را

به فاضلاب می ریزم

راستی

تو چرا مسیر دریا را نمی دانی؟

 .

گاهی که شکنجه گر خسته می شود

به یاد بوس های فرزندش می افتد

و بعد از مدتی که نشست

با همان دست ها به جان من می افتد

شاید فکر می کند من باعث جدایی او هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/05ساعت 23:22  توسط امیر اربابی | 

نميدانم چطور است بعضي اشخاص به اولين برخورد، جان در يك قالب ميشوند، به

قول عوام جور و اخت مي آيند و يكبار معرفي كافي است براي اينكه يكديگر را

هيچوقت فراموش نكنند در صورتيكه بر عكس بعضي ديگر با وجوديكه مكرر بهم

معرفي ميشوند و در مراحل زندگي سر راه يكديگر واقع مي گردند، هميشه از هم

گريزان هستند، ميان آنها هرگز حس همدردي و جوشش پيدا نميشود و اگر در كوچه

هم بهم بر بخورند ، يكديگر را نديده مي گيرند . دوستي بي جهت ، دشمني بي

جهت ! حالا اين خاصيت را ميخواهند اسمش را سمپاتي يا آنتي پاتي بگذارند و يا در

اثر مغناطيس و روحيه اشخاص بدانند يا نه . آنهایيكه معتقد به حلول ارواح هستند

دورتر رفته ميگويند كه اين اشخاص در زندگي سابق خودشان روي زمين دوست و يا

دشمن بوده اند و باين جهت نسبت بهم متمايل و يا از هم متنفرند ولي هيچكدام از

اين فرضيات نميتوانند به آساني معماي بالا را حل بكند . اين كشش و جوشش

ناگهاني نه مربوط به خصايل روحي است و نه ربطي با محاسن جسماني دارد.

صادق هدایت/دن ژوان کرج


پشت سرت را ببین

من همانی که چشمانم باز است

گاهی برای بوسیدنت می بندمشان

آیا تو هم چشمبند داری؟

راستی

دیشب تو را بالا آوردم

نه از دررون معده ام

از درون افکار پوچم

شاید راحت بخوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 14:34  توسط امیر اربابی | 

تعجب نمی کنم
اگر روزی چاهی را ببینم
که به آسمان می رود
حیرتم از جاییست که در آن
آسمان به چاه می رسد
و مردمی که گوشت تن هم را
برای مهمانی های خود سرخ می کنند
برای چرخیدن دور لکه ای سیاه
سبزی های گل زده را
بپزند
برای دیدنم که می آیی
آسمان را نیاور...

 

راه باز است برای رفتن . رفتنی که در هر قدمش اشک های دوری ریخته

شود.دوریی که برای عزیزانیاست که هیچوقت تورا نفهمیدند اما تو به تک تک آنها

عشقی را نشان دادی که هیچوقت ندیدی و این خندهبلند لعنتی را به آنها نشان

دادی تا تو را به سخره بگیرند که : احمق را ببین . صدبار قبل از این آرزو میکردی

جای نوشتن شعرهایی از درد و وحشت ، از لب یار می نوشتی.تو شاید به هیچ

کدام از خواسته هایت نرسی اما تنها به این دلخوشی که شاید تاثیر حرفت روی

کسی بماند و او این دنیای لعنتی را تغییردهد . آری ، رویایت تغییر دنیاست و در این

راه چه کارها که نکردی . حالا کارت به جایی رسیده که هرگوساله ی تازه به دوران

رسیده ای بیاید و برای تو از روشنفکری حرف . بزند بیاید و گند بزند به روحت که تنها

چیزی است که داری.


من،همین من را می گویم ، همین منی که می نوسد برای تویی که نمیفهمی و

آرزو می کند که  از کوری دور شوی ، تو را در همه می بیند .


راه باز است اما پا راه نمی دهد . همین پایی که گاهی از فکرش می ترسد همین پایی

که خیابان را متر می کندبرای یافتن یک همسفر . همسفری که بداند "چرا" . همین پایی

که سیاستمداران کوتاهش می کنند و دوستان قطعشهمین ویروسی که به سرعت در هر

ذهنی نفوذ و منقلبش می کند . ای کاش کسانی بودند که به من بیایند ایکاش همه چیز

طور دیگری بود

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 19:26  توسط امیر اربابی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آینه شکست و بد ترین کار همین است
آینه رمز زندگیست آینه امید بودن است
حالا اگر لجن دارد پس ما لجن داریم
(تمام آنچه اینجا نوشته می شود حاصل فکر اینجانب می باشد که خیلی وقت است به بمبست خورده پس بدون ذکر منبع کپی نکنید)

نوشته های پیشین
هفته سوم اردیبهشت 1391
هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته چهارم فروردین 1391
هفته سوم فروردین 1391
هفته دوم فروردین 1391
هفته اوّل فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته دوم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
پیوندها
سید مهدی موسوی
فاطمه اختصاری
فروش سی دی های رزمی
به خدا عاشقتم
غزل بارانی
سجاد حقیقت شناس
مطالب جالب و خنده دار
افشین کریمی
roiword
مطالب یه عاشق دلباخته
شکوفه ی پاییزی
وحید حیاتلو
احمد زارع
طاعون
میر محمدحسین زاده تولون
دز بیست
امید اقدمی
کارتون های قدیمی
مهدی آخرتی
دفتر غم
ابراهیم عالی پور
آرین اربابی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM